وقتی پدرم فوت کرد، احساس آرامش کردم. اما یک عکس کشف شده از دوران کودکی من را بیشتر متحیر کرده است.


وقتی پدرم فوت کرد، احساس آرامش کردم. اما یک عکس کشف شده از دوران کودکی من را بیشتر متحیر کرده است.

“1975 بهترین سال برای مد کودکان نبود، اما من تمام تلاشم را می‌کردم که یک بچه استایلن باشم.” (عکس: عکس با حسن نیت از Kelli Dunham)

من پنجمین و آخرین فرزند هستم که در یک خانواده روستایی میدوسترن به دنیا آمدم. مادرم گزارش می‌دهد که من آنقدر در رحم فعال بودم که می‌دانست «یک پسر یا یک دختر کمک‌کننده بهشتی» دارد. من اکنون غیر دودویی هستم، اما «دختر به ما کمک کن» احتمالاً توصیف دقیق‌تری از جنسیت من است.

مانند یک شخصیت کمدی کمدی که از بازیگران مرکزی برای به تصویر کشیدن بچه ای که ویران می کرد فرستاده شد، من به عنوان یک جندرکوئر ساحلی کاملاً شکل گرفته، حساس و صاحب نظر ظاهر شدم.

از سن 7 سالگی خواستم گیاهخوار شوم (در زمین کشاورزی دهه 70 ویسکانسین)، که مادرم پاسخ داد: “چه چیزی میخورید؟” یک روز یکشنبه بعدازظهر، سه ساعت از اتاقی به اتاق دیگر مادرم را دنبال کردم و او را در مورد اینکه چه کاری می‌توانیم برای جلوگیری از چماق زدن فوک‌های چنگ انجام دهیم، آزار می‌دادم. فقط می خواست خانه اش را تمیز کند.

وقتی باران می‌بارید، مرتب اتوبوس مدرسه را از دست می‌دادم. تلاشم برای جلوگیری از اصابت کرم ها با بازگرداندن هر کدام از آنها از پیاده رو روی چمن، به تعویق افتاد.

معلم کلاس سوم من یک پروژه هنری به ما داد که من را کاملاً از بین برد. او 45 رکورد خود را از گوردون لایت‌فوت “The Wreck of the Edmund Fitzgerald” تکرار کرد و به ما گفت که داستان را ترسیم کنیم. وقتی سعی کردم قایق واژگون شده را با مداد رنگی واژگون کنم و ملوانان در آب ریختند، اشعار باعث شد من هق هق گریه های طولانی بکنم، چنان که معلم دیوانه وار قرار کنفرانسی با مادرم گذاشت.

در حالی که مادرم برای این (و بسیاری دیگر) موارد اضطراری مربوط به گریه احضار شده بود، پدرم در پاسخ به رفتارهای غیرقابل توضیح، اصرار و بسیار ناخوشایند من، با ناامیدی گره گشایی کرد.

اگر آرچی بونکر، سانتینی بزرگ و مت فولی، سخنران انگیزشی، به نحوی بر زیست‌شناسی و موقعیت خود به عنوان شخصیت‌های خیالی غلبه می‌کردند تا فرزندی به دنیا بیاورند، آن فرزند پدر من خواهد بود.

او مردی تقریباً مضحک رواقی بود که در مزرعه‌ای در نزدیکی شهر پرتلاش کارو، میشیگان، توسط پدری حتی رواقی‌تر و همچنین مبارز بزرگ شد. او اغلب لاف می زد که هرگز لبخند پدرش را ندیده است.

کلاسیک‌های خودیاری دهه 70 مانندچگونه دوستان خود را به دست آوریم و بر افراد تأثیر بگذاریمe” و “پیروزی از طریق ارعاب» او را مجذوب خود کرد. او شروع صبحانه را (همیشه ساعت 6 صبح) با کوبیدن مشت خود روی میز و اعلام این جمله، “شوق و شوق رفتار کنید، و شما مشتاق خواهید شد!”

او سپس می‌افزاید: «بیشتر مردم به همان اندازه خوشحال هستند که تصمیم می‌گیرند که باشند»، نقل قولی که او متناوباً به دیل کارنگی و وینستون چرچیل نسبت داد، که به نظر می‌رسید مستقیماً من را هدف قرار می‌دهد.

اما من ناراضی نبودم

من فقط نگران کرم ها بودم.

و چنگ مهر می زند.

و نهنگ ها

و بیوه های خدمه ادموند فیتزجرالد.

من واقعاً، واقعاً، واقعاً واقعاً نمی خواستم برای مدرسه لباس بپوشم، حتی در روز عکس.

پدرم که نگران رفتاری بود – و به ناچار آزرده خاطر بود – که او آن را غیرقابل توضیح می‌دانست، پدرم سعی می‌کرد با پرسیدن «اوه، حالا گریه کنی؟»

از آنجایی که پاسخ به این سوال تقریباً همیشه مثبت بود، جالب است که او هرگز در اثربخشی تکنیک اصلاح رفتار خود تجدید نظر نکرد.

مادرم همیشه به ما می‌گفت: «پدرت هیچ وقت عصبانیت نکرد» و اگرچه آن روایت خاص با خاطرات تاریخی من مطابقت ندارد، من نسخه خودم را ترجیح می‌دهم. اگر قرار است ضربه بخورید، «من دیوانه هستم» دلیل بهتری به نظر می رسد تا مثلاً «سه شنبه است».

پدرم مادام العمر سیگاری بود. وقتی من 12 ساله بودم، او به سرطان ریه مبتلا شد. می‌دانستم که قرار است نگران باشم – و از دیدن اینکه او از درمان‌های در نهایت بیهوده رنج می‌برد بسیار ناراحت شدم – اما هر چه ضعیف‌تر می‌شد، کمتر احساس ترس می‌کردم.

وقتی او مریض بود، احساس دوگانگی داشتم. من از ناراحتی جسمی او دل شکسته بودم. اما هر شیمی‌درمانی که انجام می‌داد این احتمال را کاهش می‌داد که در سر میز شام به دلیل جرمی که فقط خودش می‌فهمد منفجر شود – نوشیدن بین لقمه‌های غذا یک حمله غیرقابل توضیح و تصادفی حیوان خانگی بود – در نهایت باعث شد که بینی خونی داشته باشم یا خیلی بدتر. .

وقتی او درگذشت، دوگانگی با تسکین جایگزین شد. برای او آرامشی بود که دیگر رنج نمی برد. اما به سادگی احساس امنیت نیز آسان بود. مردی که یک بار سگ 125 پوندی نیوفاندلند ما را با دو در چهار کتک زده بود، دیگر در خانه ما زندگی نمی کرد. ترس خزنده مداوم از “آیا می توانم بعدی باشم؟” رفته بود.

و بعد به خاطر احساس آرامش احساس گناه کردم.

نمی‌توانم بگویم فرهنگ ژرمنی روستایی ویسکانسین در طول دهه 70 به‌ویژه به من کمک کرد تا توانایی خواندن نشانه‌های احساسی دیگر مردم را توسعه دهم. با این حال، تا آنجایی که می‌توانستم بفهمم، به نظر می‌رسید که خواهر و برادرهای من جنسیتی که از نظر عاطفی کمتر خیس هستند، کمتر به کانون خشم پدرم تبدیل می‌شوند و مادرم همگی دلش برای او تنگ شده بود. شاید حتی زیاد.

وانمود کردم که اندکی غمگین هستم. بی ادبانه به نظر می رسید که کمتر نگران مرگ گوشت و خونم باشم تا مهر چنگ که هرگز ندیده بودم.

وقتی به مدرسه برگشتم، معلم تربیت بدنی کلاس هفتم من گفت: “شما خیلی شجاع هستید.”

فکر کردم: «مطمئناً، بیایید این را شجاع بنامیم.»

راز غم و اندوهم را تا اوایل دهه 40م به دقت حفظ کردم. یکی از دوستان جدید از من شنید که به یکی از خاطرات ناخوشایندتر پدرم اشاره می کنم، و او شاد شد.

اوه، تو هم عضوی از کلوپ Glad Dead Dad هستی؟ پرسیدن این سوال، چندین دهه احساس گناه را که مانند نواری دور سینه ام بسته بود، از بین برد. شاید کلوپ Glad Dead Dad باشگاه بزرگی نباشد، اما از اینکه فهمیدم تنها عضو نیستم، بسیار راحت شدم.

من در روز پدر بعد از آن در رسانه‌های اجتماعی شرکت کردم و به اشتراک گذاشتم: «به دلیل مرگ پدرم بر اثر سرطان ریه در 12 سالگی، روز بسیار خوبی را سپری کردم. باید نامه‌ای به فیلیپ موریس بنویسم. شرط می بندم که Big Tobacco یادداشت های تشکر زیادی دریافت نمی کند.

این ظریف ترین پست دنیا نبود (و رک و پوست کنده ترین پستی که مورد استقبال قرار گرفت) نبود، اما باز بودن پس از سال ها گذراندن احساس اینکه من در یک فیلم انیمیشن دیزنی یک شرور هستم باعث آرامش بود. ما رابطه ساده ای نداشتیم. چرا انتظار دارم احساساتم در پاسخ به مرگ او بدون عارضه باشد؟

سپس سال گذشته، خواهر بزرگترم با صبر و حوصله بیش از 2000 عکسی را که پدرم در 30 سال آخر زندگی‌اش گرفته بود، اسکن کرد. او پیوندی به سایت عظیم آلبوم عکس آنلاین را با یک یادداشت برای من ایمیل کرد، “فکر می کنم تصویر جلد آلبوم کمدی بعدی شما را پیدا کردم.”

از طریق سایت کلیک کردم. تصاویر بی‌شماری از درختان آسیب دیده توسط طوفان‌های یخ، استیشن واگن فورد LTD ما در کنار برف‌های غول‌پیکر کوچک به نظر می‌رسید، کودکانی که در کنار سبزیجات غول‌پیکر کوچک به نظر می‌رسیدند، و یک سگ بزرگ که در فضای باز چرت و پرت می‌زد، باید خیلی بهتر از آن مراقبت می‌کردیم. هنگامی که تصاویر گروه‌هایی از بزرگسالان را ثبت می‌کردند، هر فرد یک سیگار در یک دست و یک نوشیدنی در دست دیگر داشت.

سپس عکسی را که او به آن اشاره می کرد، پیدا کردم.

با اینکه من کلاه بیسبال دستی برادرم را بر سر داشتم و چوب دستی به دست داشتم، اما بیسبال بازی نمی کردم. من در جنگل می چرخیدم، قلعه می ساختم و بهترین زندگی ام را می گذراندم.

(عکس: عکس با حسن نیت از Kelli Dunham)

(عکس: عکس با حسن نیت از Kelli Dunham)

(عکس: عکس با حسن نیت از Kelli Dunham)

خاطره خاصی از پدرم ندارم که این عکس را گرفته است، اما او معمولاً دوربینش را به همراه نداشت، بنابراین باید هر کاری را که انجام می‌داد متوقف می‌کرد و دوربین، فیلم و لامپ‌های فلاشش را از خانه می‌برد. این لحظه را ثبت کنید به نظر نمی رسد یک توالی رفتاری با انگیزه آزار باشد. مثل عکسی بود که کسی که واقعا این بچه را دیده بود گرفته است.

هر زمان که به والدینم به عنوان کلیشه‌ای اشاره می‌کنم که «تمام تلاش‌شان را انجام می‌دهند»، درمانگر نیویورکی کمی طعنه‌آمیز من به شیوه کمی طعنه‌آمیز نیویورکی‌اش می‌گوید: «هوم. واقعا بنابراین این بهترین آنها بود.”

شاید در حال حاضر (یا در دهه 70) به عنوان نامزدهای والدین سال انتخاب نشوند، اما در چارچوب خود، با توجه به مهارت‌ها و منابعشان، مطمئناً می‌توانستند کارهای بسیار بدتری انجام دهند.

این عکس باعث شد به این فکر کنم که پدرم چقدر بیشتر از من را دید اما زبان یا تجربه احساسی برای برقراری ارتباط نداشت. چه اتفاقی می‌توانست بین من و پدرم بیفتد، اگر او زندگی می‌کرد و به هر ابزاری برای بهبود روابطش دسترسی داشت: درمان، 12 مرحله یا حتی در کوتاه‌مدت. AITA در Reddit?

نه اینکه پدرم به پدر و مادری تبدیل شده باشد که سبیل های طعنه آمیزی دارد، کامبوچای خود را دم می کند و به فرزندانش می دهد که انتخاب های متعددی در مورد اینکه چه مارکی از ماست ارگانیک را ترجیح می دهند. اما در دنیایی که دندانپزشکم درباره ضمایر من می‌پرسد و تارگت لباس‌های زیر مذکر با خود حمل می‌کند، شاید حداقل می‌توانست به حساسی که من تبدیل شده‌ام، نه مرد، نه زن افتخار کند.

غم من برای پدرم هنوز پیچیده است. از آنجایی که از سال‌های ایمنی که مرگ او برایم فراهم کرد بسیار سپاسگزارم، اگر کارت عضویتم را در باشگاه پدر مرده خوشحال تحویل بدهم، بی‌معنا است. اشک های من – که البته او را موز می کرد – نشان دهنده غم و اندوه من برای هر دوی ما و فرصت بالقوه از دست رفته ما برای شناخت و شناخته شدن است.

آیا داستان شخصی قانع‌کننده‌ای دارید که می‌خواهید در HuffPost منتشر شود؟ آنچه را که ما در اینجا به دنبال آن هستیم بیابید و یک پیشنهاد برای ما ارسال کنید.

این مقاله در ابتدا در HuffPost ظاهر شد و به روز شده است.



Source link