من به مدت 15 سال یک سازمان دهنده حرفه ای بودم. این همان چیزی است که وقتی به پدرم کمک کردم تا بی نظمی کند یاد گرفتم.


لیزا کانارک و پدرش

نویسنده و پدرش.با حسن نیت از لیزا کانارک

  • من به عنوان یک سازمان دهنده حرفه ای کار می کردم و به مردم کمک می کردم تا از درهم ریختگی خود خلاص شوند.

  • من دیگر به عنوان سازمان دهنده کار نمی کنم، اما تصمیم گرفتم پدرم را به عنوان آخرین مشتری انتخاب کنم.

  • از زمانی که با هم داشتیم و عکس‌ها و کاغذهای قدیمی را نگاه می‌کردیم لذت بردم.

به‌عنوان یک سازمان‌دهنده حرفه‌ای به مدت 15 سال، به افراد و زوج‌ها آموزش دادم تا چندین دهه لباس‌ها و کاغذهای فراموش شده را از بین ببرند. بعد از اینکه به خودم گفتم آخرین مشتری ام را سازماندهی کرده ام، پیشنهاد دادم با یک نفر دیگر کار کنم: پدر 94 ساله ام.

هرگز تصور نمی‌کردم که مهارت‌هایی که در طول حرفه‌ای که از آن متنفر بودم، تقویت کرده بودم، بینش ارزشمندی از گذشته او ارائه دهد.

در 89 سالگی، پدرم مطب اطفال خود را تعطیل کرد. در طول بازدید از زادگاهم، او اغلب برای دفتر خانه اش درخواست کمک می کرد. او سالم بود و چهار بار در هفته در YMCA ورزش می کرد. احساس فوریت نداشتم.

سه ماه قبل از تولد 94 سالگی اش، پدرم در راه آشپزخانه به زمین افتاد، پاهای زمانی محکم او تبدیل به رشته فرنگی شد. از آنجایی که سلامتی او رو به کاهش بود – او نمی توانست بدون واکر حرکت کند – خزیدن آهسته من در خطاب به دفتر کثیف او به فاصله 50 یاردی شتاب گرفت.

او قبلاً بسیار منظم بود

می دانستم که او مهارت های سازمان دهی قوی دارد. در کودکی، به یاد دارم که دستانم را روی مجموعه ای از کراوات های ابریشمی که در داخل درهای کمد او آویزان بود، رد کردم. پیراهن های ترد او بالای شلوار تازه فشرده اش آویزان بود که بر اساس رنگ چیده شده بودند. هر روز صبح، با موهای تیره‌اش و سبیل‌های سیاه‌شانه‌شده‌اش، با لباسی از خانه بیرون می‌رفت که انگار به عکاسی می‌رفت، نه دفتری که پر از بچه‌ها بود. به عنوان یک بچه عصبی که در مدرسه ابتدایی لیست کارهایی را تهیه می کرد و حیوانات عروسکی من را بر اساس اندازه و گونه مرتب می کرد، از توجه پدرم به جزئیات قدردانی می کردم.

وقتی او نتوانست از پله‌های دفتر خانه‌اش در طبقه دوم بالا برود، کشوهای میزش را در یک جعبه مقوایی و پوشه‌ها را از کابینت پرونده‌اش در جعبه‌ای دیگر خالی کردم. آنها را به اتاق خانواده آوردم و کنار صندلی مورد علاقه اش گذاشتم.

در حالی که کاغذها را مرور می کردیم گفتم: “ببین، بابا. این اولین قراردادت با دکتری است که به مطبش پیوستی.”

او در حالی که به حقوق اولیه‌اش نگاه می‌کرد و سرش را تکان می‌داد، گفت: «آن زمان به نظر پول زیادی بود.

هر بار که به شهر می آمدم، با چند جعبه برخورد می کردیم. یک ساعت بعد از جلسه دوم ما، ده ها عکس سیاه و سفید از بستگانی که هرگز نمی شناختم پیدا کردم.

“افراد در این عکس چه کسانی هستند، بابا؟”

وقتی شروع به خواندن کرد که هر کدام کیست، جلوی او را گرفتم. لازم بود اسامی را روی یک یادداشت چسبناک که پشت آن چسبانده بودم خط بزنم. به عنوان آخرین عضو خانواده اش از لهستان، فقط او می توانست سوژه ها را در تصاویر محو چاپ شده روی کاغذ ضخیم شناسایی کند.

ما دو ساعت بعدی را صرف مرتب کردن عکس‌ها و انجام یک بازی بداهه «نام آن اقوام» کردیم. سه سال قبل از شروع پروژه سازماندهی ما، پدرم موافقت کرد که به من اجازه دهد داستان زندگی او را ضبط کنم. در نهایت، می‌توانم نام و چهره خاله‌ها، عموها، و عموزاده‌هایی را که در جریان هولوکاست کشته شده‌اند، با افرادی که پدرم در طول ضبط ضبط کرده بود، تطبیق دهم.

او مدت کوتاهی پس از پایان ما درگذشت

در آخرین جلسه ساده‌سازی، کشوهای باقیمانده پرونده را باز کردم، که شامل همه چیز از کارنامه‌های قدیمی گرفته تا صورت‌های مالی بود. مانند یک درخت افرا کهنسال، کاغذها باید هرس می شدند.

این اولین باری بود که به کسی کمک می‌کردم تا با تهدید مرگ مانند سندان، سازماندهی شود. به جای ترس از روند بی نظمی، همانطور که در زمان کار با مشتری نهایی خود داشتم، مشتاقانه منتظر وقتم با پدرم بودم. چیزی که سال‌ها قبل تصور می‌کردم این بود که یک کار سخت و طاقت فرسا تبدیل به یک سفر خوش‌آمدگویی به زندگی چندوجهی او می‌شد.

متأسفانه، او کمتر از یک ماه پس از اینکه آخرین کیسه اقلام را در مرکز اهدا انداختم فوت کرد.

به این فکر کردم که من و پدرم چگونه به اهدافمان رسیده بودیم. او خیالش راحت بود که خانواده ما را با تپه های کاغذ و یادگاری سنگین نکرده بود. از فرصتی که به دست آورد تا از او در مورد عکس هایی که کشف کرده بودم و اسنادی که او برای چندین دهه نگه داشته بود، به طور بی درنگ سؤال کنم.

پدرم به من اعتماد کرد تا به او کمک کنم تا شواهد یک زندگی پر چالش و پربار را مرتب کند و میراثش را حفظ کند – افتخاری که همیشه برایش سپاسگزار خواهم بود.

لیزا کانارک یک نویسنده مستقل در تگزاس است. آثار او در نیویورک تایمز، واشنگتن پست، ایندیپندنت، هاف پست و وایرد منتشر شده است. شما می توانید او را در lisakanarek.com،

اصل مقاله را در Insider بخوانید



منبع