قبل از مرگ بر اثر سرطان در 27 سالگی، شوهرم اسپرم خود را فریز کرد. حالا من بچه او را به دنیا می‌آورم و رویای خود را برای داشتن یک خانواده با هم محقق می‌کنم.


کریس و ماریا اسمیت در روز ازدواجشان

کریس و ماریا اسمیت در روز ازدواجشان.با حسن نیت از ماریا اسمیت

  • شوهر ماریا اسمیت، کریس، مدت کوتاهی پس از ازدواج آنها درگذشت، زمانی که او 24 سال داشت.

  • آنها درباره بچه دار شدن صحبت می کردند حتی اگر کریس از سرطان جان سالم به در نبرد.

  • این داستان اسمیت است، همانطور که به کلی برچ گفته شد.

این مقاله همانطور که گفته شد بر اساس گفتگو با ماریا اسمیت است. برای طول و وضوح ویرایش شده است.

وقتی 20 ساله بودم، با دوست پسرم، کریس، در خانه دریاچه او بودم. ما سخت کار کرده بودیم تا کمپ باز کنیم و زمان استراحت در غروب قایق بود. همانطور که از اسکله پایین می رفتیم، کریس از من خواست که عکس بگیرم. او آدم عکس گرفتنی نبود، بنابراین من مشکوک بودم. وقتی روی یک زانو افتاد، فکر کردم مرا به داخل آب خواهد انداخت. کریس یک گول گول بود، پس این همان چیزی است که ممکن است مرا با آن اذیت کند. اما وقتی فهمیدم کریس خواستگاری می کند، همه چیز متوقف شد. بلافاصله گفتم بله و بقیه آخر هفته را در شادی عشقمان سپری کردیم.

وقتی چهار سال بعد در همان کمپ ازدواج کردیم، خیلی چیزها تغییر کرده بود. کریس به سرطان سینوس مبتلا شده بود که به مغز و نخاع او سرایت کرده بود. اما با وجود آن، عروسی بهترین روز زندگی من بود، با بارهای بیشتر و آتش سوزی.

امسال با دختر تازه متولد شده ام اما بدون کریس به کمپ برمی گردم.

کریس در فوریه 2021 بر اثر سرطان درگذشت. او فقط 27 سال داشت و من 24 سال داشتم. قبل از اینکه بمیرد، به او قول دادم که رویای خود را برای بچه دار شدن دنبال کنم. بهار امسال، کمی بیش از دو سال پس از مرگ کریس، دختر ما به دنیا خواهد آمد.

در ابتدا قصد نداشتیم بدون او بچه دار شوم

کریس در کودکی سرطان را شکست داده بود، بنابراین وقتی در اوایل 20 سالگی دوباره تشخیص داده شد، خوشبین بود. او نیز مطلع شد. او تا زمانی که اسپرم بانکی نشده بود از شروع درمان خودداری کرد. اگر شیمی درمانی او را نابارور می کرد، می خواستیم بدانیم که می توانیم خانواده ای را که آرزویش را داشتیم داشته باشیم. شریک شدن در خانواده برای ما ضروری بود.

پس از تشخیص کریس به سرعت متوجه شدیم که سرطان او به مغز و نخاعش سرایت کرده است. با این حال، در طول درمان سه ساله او لحظات امیدواری وجود داشت، از جمله دوره ای درست قبل از عروسی ما که تومورها در حال کوچک شدن بودند.

یک روز برای شام بیرون بودیم و کریس از او پرسید که اگر او نتواند از اسپرم استفاده کند یا خیر. ما هنوز فکر می‌کردیم که او در آن لحظه زنده می‌ماند، اما من بلافاصله گفتم بله. او نمی‌خواست به من فشار بیاورد، اما می‌دانستم که نمی‌پرسد آیا آن چیزی نیست که می‌خواهد. و من هم آن را می خواستم. پس از آن، کریس اقدامات قانونی را انجام داد تا مطمئن شود در صورت مرگ او می توانم از اسپرم او استفاده کنم.

وقتی کریس درگذشت، خانواده آینده ما به من امید دادند

بیوه شدن در 24 سالگی به همان اندازه که به نظر می رسد وحشتناک بود. اما من چیزی داشتم که باید به آن بچسبم: قول داشتن فرزند کریس. این باعث شد من ادامه دهم، مراقب خودم باشم و برای آینده تلاش کنم. در قلب و روحم زندگی دمید.

می دانستم که هنوز آن تکه از او را دارم. من این گزینه را داشتم که خانواده خودمان را داشته باشم، حتی اگر به نظر بسیار متفاوت از آنچه پیش بینی می کردم به نظر برسد. من می توانستم او را از این طریق برای خانواده و دوستانمان زنده نگه دارم.

من کلمه “شفا” را دوست ندارم، زیرا از دست دادن عشق زندگی هرگز چیزی نیست که بتوان از آن شفا پیدا کرد. اما در اولین تابستان بدون کریس، خودم را تا حد امکان سالم و کامل کردم. می دانستم که اگر حالم خوب باشد، شانس بارداری ما بیشتر است. با این حال، باردار شدن سخت بود. من یک بار IUI و سه دور IVF انجام دادم و قبل از اینکه دخترمان را باردار شوم دچار سقط جنین شدم.

من مطمئن خواهم شد که دخترمان کریس را می شناسد

تولد نوزاد ما در بهار امسال است. مادرم و مامان کریس در اتاق زایمان خواهند بود. من در تمام دوران بارداری خود را برای ملاقات با دخترم آماده می کردم. لحظه ای از شادی و غم بی اندازه خواهد بود. دانستن اینکه کریس آنجا نخواهد بود تا او را در آغوش بگیرد و او را با من ملاقات کند، نوع جدیدی از اندوه را به همراه خواهد داشت.

در آخرین لحظات کریس، در مورد فرزندان آینده مان با او صحبت کردم. گفتم هنوز آن بچه ها را خواهم داشت و همه چیز را درباره او به آنها می گویم. آن‌ها می‌دانستند که او چقدر خاص است و چقدر سخت جنگیده تا اینجا باشد. آن‌ها یاد می‌گرفتند که عکس‌های بابا را تشخیص دهند و می‌دانستند که چقدر از فکر کردن به آنها هیجان‌زده است.

من و کریس گفتگوهای زیادی در مورد اینکه چگونه پدر و مادر می شویم داشتیم، و احساس می کنم آماده انجام کاری هستم که او می خواست. به علاوه، من توسط دوستان و خانواده‌مان احاطه شده‌ام. اگر من آن عشق و حمایت آن قطعه از او را نداشتم، این سفر بسیار ترسناک تر بود. من خیلی چیزها را پشت سر گذاشته‌ام و هنوز هم چالش بزرگی در پیش دارم: تمام تلاشم را انجام می‌دهم تا مطمئن شوم فرزندانم کریس را می‌شناسند، بدون اینکه هرگز بتوانند او را بشناسند.

اصل مقاله را در Insider بخوانید



منبع